دلتنگیهای من - ( خدا کنه که صبح نشه )

یا لطیف

امشب ، شب ستاره هاست

برای من وقت دعاست

خدا کنه که صبح نشه !

خورشید خانم پیداش نشه !

آخه آسمون و اون همه ستاره هاش

ماه با همه اشاره هاش

میگن اگه که صبح نشه

خورشید گرم پیداش نشه

مردم همه خواب میمونن

عشقها همه پاک میمونن

فکر میکنی کسی پیدا بشه

تا از عشقش جدا بشه ؟

من که باور ندارم صبح بشه

خونه عشقم ویرون میشه

اما خدا کنه که صبح نشه !

خورشید خانم پیداش نشه !

آخه آسمون و اون همه ستاره هاش

ماه با همه اشاره هاش

میگن اگه که صبح نشه

خورشید گرم پیداش نشه

عشقت کنارت میمونه

دستاش برات گرم میمونه

دلت می خواد که صبح بشه

عشقت بیدار بشه ،

‌                   ــ تندی ازت جدا بشه ؟

من عشق رو توی خواب نمی خوام

دستای گرم خواب آلود نمی خوام

من عشقی رو میخوام ،‌عشق باشه

که توی آفتاب کنارم بیدار باشه

اما خدا کنه که صبح نشه !

خورشید خانم پیداش نشه !

آخه خودم خوب می دونم

از ستاره های آسمون خوب می خونم

باز اگه که صبح بشه

خورشید گرم پیداش بشه

عشق من از خواب پا میشه

مثل خورشید خانم تو آسمون

                                  ـــ  دل من تنها میشه

 

 

                                               «  ققنوس ١٣٨٨/١١/٢٧  »

 

              دوست دار دوستیهای شما علی              

 

 

/ 6 نظر / 12 بازدید
دختر مترسکی ، نانی آزاد

رستنی‌ها کم نیست، من و تو کم بودیم، خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم! گفتنی‌‌ها کم نیست، من و تو کم گفتیم، مثل هذیان دم مرگ، از آغاز چنین درهم و برهم گفتیم. دیدنی‌‌ها کم نیست، من و تو کم دیدیم، بی‌سبب از پاییز جای‌ میلاد اقاقی‌ها را پرسیدیم. چیدنی‌ها کم نیست، من و تو کم چیدیم، وقت گل دادن عشق روی دار قالی‌، بی‌سبب حتا پرتاب گل سرخی‌ را ترسیدیم. خواندنی‌‌ها کم نیست، من و تو کم خواندیم، من و تو ساده‌ترین شکل سرودن را در معبر باد با دهانی‌ بسته وا ماندیم من و تو کم بودیم،

مهدیار

سلام استاد احمدپور نمیدونی دلم برات چقد شده ... احساس میکنم تو سینم چیزی بجز پوچی نیست ... عزیزم یکم منو تحویل بگیر ... بخدا دوستت دارم به من سر بزن ... [گل][ماچ]

نانی آزاد

در سکوتم رازهایی خفته است دردها و زخم ها بنهفته است من کیم؟ یک نا امید از بندگی باخته در این قمار زندگی مهره ای سوخته در پیش خدا اشک ها ریخته به درگاهش بی صدا ناله هایم را به عرشش راه نیست دست پر لطفش مرا همراه نیست ناکامی های ما را حکمت یاد کرد! نامرادی ها را آزمون فریاد کرد! آزمون هایی عجیب و بی انتها! آزمون هایی پاسخ معلوم از ابتدا! "ای خدا دانی که در پر طاقتی ایوب نیم در فراق دوستان چون یعقوب نیم ای خدا من که ندارم عمر نوح را کی دمی در کالبدم آن روح را" مفتی شهر پریشان حالیم ساقی میخانه های خالیم شب نورد کوی سرگردانی ام ساکن ویرانه تنهایی ام همنشینم اشک های پنهانی است آسمان قلب من بارانی است همدمم دیوارهای سنگی اند قصه هایم بی شمار و رنگی اند قصه ام قصه دوست داشتن است در دل و جان بذر عشق و کاشتن است قصه رانده شدن از دلبر است مستی شبانه و می در بر است روز و شب در حسرت دیدار یار داستان زرد ماندن در بهار[گل]