یک داستان - مترسک ترسناک

با پوزش از دوست عزیزم مترسک ( نانی )


یا لطیف

 

بابا «بوگون» هندوانه های رسیده را توی گاری اش گذاشت و به مترسک باغش گفت:- آهای «ایوانچو» خوب مواظب باش! هنوز ده دوازده تا هندوانه و یک دانه خربوزه این جا مانده که فردا برای بردن آن ها می آیم. فردا هر چه را که باید بچینم می برم و کلبه را هم آتش می زنم. تو هم با من به خانه می آئی. تابستان امسال تو آدمک خوبی بودی و خوب هم از باغ مواظبت کردی.

حالا قصد دارم برایت زن بگیرم. زنی که برای تو پیدا کرده ام درست است که فقط یک پا دارد اما خیلی جوان است و بیشتر از ده ماه از عمرش نمی گذرد. اسمش هم «کله کلم» است. موقع عروسی شما هم یک خوک چاق و چله می کشم. نیت من این است. موافقی ایوانچو؟

«ایوانچو»ی مخوف چنان خنده ای کرد که دهانش تا بناگوش باز شد و از شدت خوشحالی دست های آویزانش را تکان داد و این حرکت همه وصله پینه های بدنش را به حرکت درآورد

 مترسک گفت:- موافقم بابا بوگون ، موافقم .گاری به حرکت درآمد و از نظر پنهان شد. هنوز اول صبح بود. خورشید هنوز از افق سر نزده بود. گل ها خواب بودند و دهان هایشان بسته بود. از جنگل درخت های فندق که نزدیک باغ بود خرگوش کوچولوئی که پوست بدنش نرم و طلائی رنگ بود بیرون آمد، خیره خیره به مترسک نگاه کرد و بعد شروع کرد به لرزیدن و تند به عقب برگشت و وارد جنگل شد.
کمی بعد، خرگوش کوچولو ترسش را فراموش کرد و وارد باغ شد. اما باز هم می ترسید و برای این که مترسک ترسناک را نبیند با یک دست جلو چشمهایش را گرفته بود.

در همین بین ایوانچو فریاد زد:- ایست!

خرگوش کوچولو درست مثل یک مجسمه بی حرکت ماند.

مترسک پرسید:- این جا چه کار می کنی؟

خرگوش جواب داد:- دنبال کمی پوست هندوانه می گردم.

- می خواهی چکارش کنی؟

- می خواهم برای مادرم ببرم.

او مریض است و مجبور شده که در جنگل فندق مخفی بشود. خیلی تشنه است، به طوری که لب هایش ترکیده است. اجازه بده که یک تکه پوست هندوانه بردارم. یک تکه خیلی کوچک، خواهش می کنم!

ایوانچو جواب داد:- غیر ممکن است!

خرگوش گفت:- چرا غیرممکن است؟ آخر پوست هندوانه که به درد نمی خورد.

مترسک گفت:- عجب! به درد نمی خورد؟ همین پوست هندوانه هاست که بابا بوگون به خوکی می دهد که قرار است موقع عروسی من سر ببرد . یا الله، از این جا برو، اگر هم نروی ترا می خورم . مترسک این را گفت و به طرف خرگوش خم شد. خرگوش گوش هایش را پائین انداخت و مثل باد پا گذاشت به فرار. وقتی که مزرعه رسید خسته و بی نفس زیر برگ های درشت یک کدو تنبل نشست و از زور ترس و ناراحتی شروع کرد به لرزیدن. حال او درخت گلابی را چنان غمگین کرد که برگ هایش همه خیس شد، برگ های کدو تنبل هم بی سر و صدا زار زار گریه کردند. سرتاسر مزرعه تر شد. خورشید سر زد. مزرعه که غرق اشک بود می درخشید.

روباهی که در کنار جنگل نشسته بود و مقابل آئینه با شاه توت لب هایش را قرمز می کرد پرسید:- چه کسی جنگل را این طور به گریه انداخته است؟

درخت گلابی جواب داد:

- خرگوش کوچولو.

- چرا؟

- چون ایوانچو، مترسک به او اجازه نداده که یک تکه پوست هندوانه بردارد. وای چه آدمک ترسناکی است!

روباه گفت:

- ایوانچو؟ خوب، به او نشان می دهم که من که هستم و چه کاره ام .بعد آئینه اش را به دندان گرفت و تند به طرف باغ رفت .وقتی که به باغ رسید با بلندترین صدائی که می توانست فریاد زد:

- ایوانچو، خوب گوش کن! یا بگذار خرگوش کوچولو یک تکه پوست هندوانه بردارد یا همین یک پائی را هم که داری قطع می کنم .روباه این را گفت و دمش را به پای مترسک نزدیک کرد، درست مثل موقعی که بابا بوگون با داسش تهدید می کرد .

ایوانچو خندید و گفت:

- برای من از این بازی ها در نیاور. شنیده ام که چطور ساررا تهدید کردی و گفتی که درخت را می اندازی و اوگول ترا خورد و بچه هایش را به تو داد اما مرا نمی توانی گول بزنی.

روباه خشمگین شد و گفت:

- تو آدمک ترسناکی هستی.

مترسک گفت:

- برعکس، من خیلی هم زیبا هستم. بابا بوگون قصد دارد که برایم زن بگیرد و موقع عروسی هم یک خوک بکشد.

روباه گفت:

- تو عروسی کنی؟ تو، همین آدمک زشت؟ تو که سرت کدوی شکسته است و آستین هایت هم پر وصله، تو که شلوار هم به پا نداری؟ تو زشت ترین مترسکی هستی که من دیده ام. اگر باور نمی کنی بیا خودت را در آئینه تماشا کن.

روباه این را گفت و آئینه را مقابل چشمان مترشک گرفت. مترسک سر خم کرد و به عکس خودش در آئینه نگاهی انداخت. وقتی که خودش را دید ترسید، از فرط ترس به لرزه افتاد. بیچاره ایوانچو! خودش از خودش می ترسید! خودش را تکان داد، چوبی را که به جای پایش بود بلند کرد و گریخت. اما پایش به ساقه هندوانه ای گیر کرد و بر زمین افتاد.

خرگوش کوچولو که این حادثه را دید یک تکه پوست هندوانه برداشت و فرار کرد و رفت پیش مادرش .

شب که یک عده تخم مرغ فروش که به دهکده های اطراف می رفتند تا تخم مرغ تهیه کننده و برای فروش به شهر بیاورند با گاری های خالی خود به باغ رسیدند و وقتی که دیدند کسی از مزرعه مراقبت نمی کند همه هندوانه ها را چیدند و خربزه ای را هم که مانده بود برداشتند و رفتند.

روز بعد بابا بوگون با گاری اش رسید. اطرافش را نگاه کرد و دید که همه هندوانه هایش را برده اند. از شدت خشم سرخ شد و لگدی به ایوانچو زد و گفت:

- دزد! تو باغ مرا خراب کردی اما جزایش را می بینی .بعد از جیبش قوطی کبریتی بیرون آورد و کلبه را آتش زد. بعد هم ایوانچو را برداشت و به وسط آتش انداخت و به این ترتیب زندگی ایوانچو، مترسک ترسناک پایان یافت.

 

 

 

 

          دوست دار دوستیهای شما علی          


/ 14 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مترسک

اَمَّن يُجيب . . . حال دلم اضطراري است از دختري که "بد شده" ديگر فراري است آن روزهاي دائمي اعتبار سوخت اين روز ها خطوط دلم اعتباري است ! با صفر نهصد و سي و . . . يک بار هم شده آنتن بده ، تماس دلم اضطراري است ! اين زنگ هاي نيمه شبي عاشقانه نيست انگار ساعت ِ تو هميشه اداري است با هر "الو بگو"ي تو من قطع مي شوم ! وقتي _الو بگو و نگو . . . اختياري است وقتي که _ گوش مي کنم _ بعد يک سکوت مثل سلام هاي شما چوبکاري است حالا دلم . . . در اين شب بي مشترک ترين مشغول زنگ وسوسه اي انتحاري است پس لطف کن پيامک آخر اگر رسيد پاسخ بده که قافيه ي اين بيت "آري" است اَمَّن يُجيب گوشي مُضطر اِذا دعاه اين بوق هاي آخر چشم انتظاري است . . .

مترسک

[وحشتناک][اضطراب] ّباشه بیا بازش کردم [وحشتناک][اضطراب]

نانی آزاد ... مترسک

انکحتُ... عشق را و تمام بهار را ! زوّجتُ... سيب را و درخت انار را ! متّعتُ... خوشه‌خوشه رطب‌هاي تازه را گيلاس‌هاي آتشي آب‌دار را ! هذا موکّلي...: غزلم دف گرفت، گفت: تو هم گرفته‌اي به وکالت سه‌تار را ! يک جلد... آيه ‌آية قرآن! تو سوره‌اي! چشمت «قيامت» است! بخوان «انفطار» را ! يک آينه... به گردن من هست... دست توست، دستي که پاک مي‌کند از آن غبار را يک جفت شمع‌دان...؟! نه عزيزم! دو چشم توست که بردريده پرده شب‌هاي تار را ! مهريّه تو چشمه و باران و رودسار بر من بريز زمزمه آبشار را ! ده شرطِ ضمنِ... ده؟! ... نه! بگوييد صد! ... هزار! با بوسه مُهر مي‌کنم آن صدهزار را ! ليلي تويي که قسمت من هم جنون شده پس خط بزن شرايط ديوانه‌وار را ! جناب استاد سيامک بهرام پرور

ساسا

به به از این همه خلاقیت [ماچ]

نانی آزاد ... مترسک

به پندار تو: جهانم زیباست! جامه ام دیباست! دیده ام بیناست! زیانم گویاست! قفسم طلاست ! به این ارزد که دلم تنهاست؟

ساسا

مواظب خودت باش اگه منو ندیدی اگه دلت شکست و تو باز به شب رسیدی مواظب خودت باش گرگها کمین نشستن واسه به من رسیدن هرچی پل شکستن تو جاده های برفی هر جا که سوت و کوره مواظب خودت باش روشنی خیلی دوره

نانی آزاد ... مترسک

آدمي گاه باتمام اراده اي که ميکند "نميتواند". مردمي که در ايستگاه لحظه ها به انتهاي خيابان انتظار چشم ميدوزند که از آمدن چهار چرخ سرنوشتشان پيش از ديگران باخبر شوند هيچيک نمي انديشند که چرا آنجايند و منتظر وپي در پي تيرهاي انتطارشان را به سوي آمدن پرتاب ميکنند و از چرايش نمي پرسند هرگز نميگويند آمدن را رها کنيم به رفتن بپيونديم ساده اما پردرد آدمي تمام تلاشش را در انتظاري اينچنين خلاصه ميکند و من با تمام اراده اي که ميکنم نميتوانم آنان را به رفتن پيوند زنم و کساني که ادعاي رفتني ابدي دارند جز سکوني پوچ نيستند من هيچ تحرکي در سايه ي بودنشان نديده ام و با تمام وجود اراده ي من را ميخواهند بشکند و پا روي خرده هايش بگذارند اينها مرا از همسفري با باد باز نميدارند...[ماچ]

نانی آزاد

پاييز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک آنک ، بر آن چنار جوان ، آنک خالي فتاده لانه ي آن لک لک او رفت و رفت غلغل غليانش پوشيده ، پاک ، پيکر عريانش سر زي سپهر کردن غمگينش تن با وقار شستن شيرينش پاييز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک رفتند مرغکان طلايي بال از سردي و سکوت سيه جستند وز بيد و کاج و سرو نظر بستند رفتند سوي نخل ، سوي گرمي و آن نغمه هاي پاک و بلورين رفت پاييز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک اينک ، بر اين کناره ي دشت ، اينک اين کوره راه ساکت بي رهرو آنک ، بر آن کمرکش کوه ، آنک آن کوچه باغ خلوت و خاموشت از ياد روزگار فراموشت پاييز جان ! چه سرد ،‌ چه درد آلود چون من تو نيز تنها ماندستي اي فصل فصلهاي نگارينم سرد سکوت خود را بسراييم پاييزم ! اي قناري غمگينم...

...

وب زیبایی دارین مطالب قشنگی داره اگه دوس داشتین به منم سر بزنید خوشحال میشم