شعری از فریدون مشیری

 

یا لطیف

در قرن های دور

در بستر نوازش یک ساحل غریب

ـ زیر حباب سبز صنوبرها ـ

همراه با ترنم خواب آور نسیم

از بوسه های پر عطش آب و آفتاب،

در لحظه ای که ، شاید

یک مستی مقدس

یک جذبه ، یک خلوص

خورشید و خاک و آب و نسیم و درخت را

در برگرفته بود ،

موجود ناشناخته ای ، در ضمیر آب

یا روی دامن خزه ای ، در لعاب برگ

یا در شکاف سنگی ،

در عمق چشمه ای ،

از عالمی که هیچ نشان در جهان نداشت ،

پا در جهان گذاشت

فرزند آفتاب و زمین و نسیم و آب

یک ذره بود ـ اما ـ

جان بود ، نبض بود . نفس بود .

قلبش به خون سبز طبیعت نمی تپید

نبضش به خون سرخ تر از لاله می جهید

فرزند آفتاب و زمین و نسیم و آب

در قرن های دور

افراشت روی خاک لوای حیات را

 

تا قرن ها بعد آرد به زیر پا ، همه کائنات را !

آن مستی مقدس

آن لحظه ههای پر شده از جذبه های پاک

آن اوج ، آن خلوص

هنگام آفرینش یک شعر ،

در من هزار مرتبه تکرار می شود .

ذرات جان من

در بستر تخیل گسترده تا افق

ـ آن سوی کائنات ـ

زیر حباب روشن احساس

از جام ناشناخته ای مست می شوند

دست خیال من

انبوه واژه های شناور را

در بیکرانه ها پیوند می دهد

آنگاه شعر من

با خون تابناک تر از صبح

با تار و پود پاک تر از آب !

این است کودک من و ، نگویمش

در قرنها بعد ، چنین و چنان شود ،

باشد ، شبی طنین تپش های جان او

با جان دردمندی ، همداستان شود .


      دوست دار دوستیهای شما علی    


/ 14 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نانی آزاد

زندگی دفتری از خاطرهاست ... یک نفر در دل شب ، یک نفر در دل خاک ... یک نفر همدم خوشبختی هاست ، یک نفر همسفر سختی هاست ، چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد... ما همه همسفریم

هیچکس

چی بگم والله ما که از شعرو شاعری چیز حالیمون نمیشه

محمد کوچیک

سلام خیلی قشنگ بود هنری ومعنوی بهم سربزنید سر افراز میشم

ثمین

اگر از مرگ باورها از آدم ها دلم سرده.... نوازش کن تو دستام رو که خیلی وقته یخ کرده............ عالی و عمیق بود........... شاد باش و موفق..........

یاس

بسیار زیبا بود ، مثل تمام شعر های دیگه فریدون مشیری [لبخند]

آذز

آخه...چقدر پروانه ای....[دست]

ساسا

من نمیگویم که انسان مرده است من نمیگویم راست گفتن مشکل است من نمیگویم حقیقت را ببین ارزوی کودکان ما را ببین راستی من لال لالم تو بگو در مرام راست مردان قصه گو راستی در سرزمین دیگران کج زیستن به ز ریگ نو گران کاخ شاهی شما ویرانه باد خانه ی این مردمان افسانه باد صاحبان سر بی عقلی بس است سر شکستن عقل دیدن دیگر بس است عقل ما در کوچه های خاکی است عقل تو در مخمل و تن نازی است من نمیگویم خرد گم گشته است من نمی گویم حقیقت شاکی است راستی راست گفتی زندگی یک بازی است راستی راست گفتن هم بازی است دست کش از بیداد خود وا رهان من را در افکار خود لال میگردم سکوتم کافی است شعر ها هم برایت لالایی است

نانی آزاد ... مترسک

وقتی غرورت را از حجاب گیسوانت سیاهت بر می داری به سرخی لبانت آغشته می کنی در ظرفی از شیشه ی دلت می گذاری و به سمت دست هایی که حتی یک لحظه تو را نمی شناسند تعارف می کنی ، لحظه ای که دستانت می لرزد سرت گیج می رود ... و در میان هق هق بغض های نشکسته ات چگونه می فهمی صدایی که شنیدی شکستن قلبت بود یا غرورت ... ... ه ی چ ه م ی ن [گل]